دیگه عاشق نمیشم!

دیگه عاشق نمیشم

قدیم تنها بودم! قدیم که میگم منظورم دوران کودکی و نوجوونی هستش...

تنهایی نه به معنای اینکه کسی اطرافم نباشه یا هیچکس رو نداشته باشم! نه ...

هم خانواده ی خوبی دارم که مهربون هستن و هم دوستای خوبی که کنارم...

تنهایی به این دلیل که شاید حس میکردم اون کسی ک علاوه بر همه باید باشه نیست!...

خدا هم همراهم بود و من از این دوران گذشتم...

امروز، اطرافیان بهم میگن جوون ...

اینطور که تعریف میکنن جزء بهترین قسمتای عمرم هستش و من از این بابت باید خوشحال باشم...

افراد دوروبرم الان تازه میگن باید به فکر باشی!!...

منی که از وقتی تونستم روی پام وایستم تا الان میدونستم باید به فکرباشم...!!

چون به صورت ذاتی و خدا دادی از همون کودکی هم میشدفهمید که اینجا نیاز به یک جنسیت مخالف داری واسه ادامه ی راه!! ...

حالا هرچی ...

بالاخره به جایی رسیدم که باید پیدا کنم اون فرد رو تا بتونم بقیه ی عمرم رو تنهای ذاتی نباشم!

میدونم واست جالب شده این مطلب که تا الان خوندیش ...

میدونم خودت هم این حس رو داشتی...

و جالب اینجاست من و تو هردومون حتی تا قبل از جوونی هم حداقل یک نفر رو خیلی دوست داشتیم که به هر دلیلی دیگه نداریمش...

از اینا بگذریم ... الان من یک جوونم و باید به فکر باشم!!!

کی ؟ کجاست؟ چه شکلیه؟ چه اخلاقی داره؟...

خیلی از من و شماها میخواستیم به هم برسیم که یا بخاطر اخلاق از هم دل بریدیم ،یا فاصلمون زیاد بوده که از اطرافیانی که میگن به فکر باشین ترسیدیم و به هم نرسیدیم...

اوهوم من الان یک جوونم ولی باور کنین از اینکه به فکر باشم خیلی میترسم! اینکه باز ضربه ی عشقی!...

خانواده هم که توی انتخاب کمک نمیکنه چون فکر میکنن ما به فکر نیستیم و وقتش نرسیده!! البته اگر بگیمم وقتش رسیده میگن تو نمیدونی کی وقتش میرسه!!!

الان 93/1/07 ساعت 00:11 بامداد و من توی اتاقم در تاریکی مطلق، تنها نور کامپیوتر هستش ک فضارو روشن داره!... ((تاریخ ،حالو هوا و مکان رو گفتم ک دفعه ی بعد اگر به این وب سر میزنم یادم بیاد که در این روز بود که خیلی از همه چیز دلگیر بودم و حتی شده برای دلخوشیه لحظه ای ، به خودم گفتم من دیگه عاشق نمیشم!))

نویسنده : محمدحسین

/ 1 نظر / 108 بازدید
فریبا و بنفشه

بنفشه میگه باهات موافقم،میگه نمیدونم باید چی بگم،ما که پیدا نکردیم،اامیدواریم تو اونی رو که میخوای پیدا کنی.