دلنوشته ی تاریکی!

سلام دوباره به دنیای وب و وب دوستان عزیز :) الان توی تاریکی ! ، توی اتاقم ، و کنار یک بخاری و درازکشیده از طریق گوشیم اومدم و متن میزام ؛) اگر بخوام از حسو حالم بگم : اصلا حاله خوبی نیست! یک فازه دپرسیه سنکین امشب منو احاطه کرده که واقعا سخته باهاش کنار اومدن! به همین خاطر دوباره یاد این وب افتادم و اومدم مقداری از این سنگینیرو اینجا جا بزارمش تا شااید بهتر شدم ؛) یه مدت هستش ک با فردی ک دوستش دارم و الان بالغ بر سه ساله نزدیک به چهار سال باهاشم ؛) میشه گفت احساس نزدیکیه بیشتری میکنم! هرچند ما تنها رابطمون تلفن و پیامکه! اما خودتون میدونین ک وابستگی این چیزا سرش نمیشه ؛) خلاصه ی مطلب اینکه من نتونستم به خوبی این احساس نزدیکی رو کنترل کنم و چون خیلی دوستش مساائلی رو ازش درخواست کردم که الانی که بهش فکر میکنم میبینم حق داشت ازم دلگیر باشه چون کاره درستی نبوده و زیاده روی کردم توی تعداد درخواستام :( و اون نمیدونم چی فکر میکنه در این مورد ولی امیدوارم به این نتیجه برسه که من تنها دلیلم واسه ی این درخواستا فقط درک بیشتره کناره اون بودن بوده! ... چون ما از هم خیلی دوریم و حتی یکجورایی فکر نمیکنم بتونیم به هم برسیم به همین خاطر شاید این موضوع بیشتر بابت این مسئله هستش!

سیاهیه شب/ دوباره سایه افکند، برروی افکارم من ماندمو این / دنیای تیره و تارم همیشه در این فکر بودم که/ کجا میشود اورا یافت چگونه ؟!/چه راهی؟! در چه زمانی؟! در این شبه تاریکی/ کناره این بخاریه نفت سوزه قدیمی! دوباره یادت افتادم/ دوباره یاده اولین پیامکت! و یاده اینکه!... / زمانی نوبته اخرین پیامک خواهد شد! نویسنده: محمدحسین!

/ 1 نظر / 32 بازدید
دل شکسته

متنی که از دل بر اید لاجرم بر دل نشیند دلم گرفت خوندمش