شعرعاشقانه،متن آهنگ،دلنوشته

وب شخصی محمدحسین پر از دلنوشته هامو شعر و ...
 
دیگه عاشق نمیشم!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٧ : توسط : محمدحسین

دیگه عاشق نمیشم

قدیم تنها بودم! قدیم که میگم منظورم دوران کودکی و نوجوونی هستش...

تنهایی نه به معنای اینکه کسی اطرافم نباشه یا هیچکس رو نداشته باشم! نه ...

هم خانواده ی خوبی دارم که مهربون هستن و هم دوستای خوبی که کنارم...

تنهایی به این دلیل که شاید حس میکردم اون کسی ک علاوه بر همه باید باشه نیست!...

خدا هم همراهم بود و من از این دوران گذشتم...

امروز، اطرافیان بهم میگن جوون ...

اینطور که تعریف میکنن جزء بهترین قسمتای عمرم هستش و من از این بابت باید خوشحال باشم...

افراد دوروبرم الان تازه میگن باید به فکر باشی!!...

منی که از وقتی تونستم روی پام وایستم تا الان میدونستم باید به فکرباشم...!!

چون به صورت ذاتی و خدا دادی از همون کودکی هم میشدفهمید که اینجا نیاز به یک جنسیت مخالف داری واسه ادامه ی راه!! ...

حالا هرچی ...

بالاخره به جایی رسیدم که باید پیدا کنم اون فرد رو تا بتونم بقیه ی عمرم رو تنهای ذاتی نباشم!

میدونم واست جالب شده این مطلب که تا الان خوندیش ...

میدونم خودت هم این حس رو داشتی...

و جالب اینجاست من و تو هردومون حتی تا قبل از جوونی هم حداقل یک نفر رو خیلی دوست داشتیم که به هر دلیلی دیگه نداریمش...

از اینا بگذریم ... الان من یک جوونم و باید به فکر باشم!!!

کی ؟ کجاست؟ چه شکلیه؟ چه اخلاقی داره؟...

خیلی از من و شماها میخواستیم به هم برسیم که یا بخاطر اخلاق از هم دل بریدیم ،یا فاصلمون زیاد بوده که از اطرافیانی که میگن به فکر باشین ترسیدیم و به هم نرسیدیم...

اوهوم من الان یک جوونم ولی باور کنین از اینکه به فکر باشم خیلی میترسم! اینکه باز ضربه ی عشقی!...

خانواده هم که توی انتخاب کمک نمیکنه چون فکر میکنن ما به فکر نیستیم و وقتش نرسیده!! البته اگر بگیمم وقتش رسیده میگن تو نمیدونی کی وقتش میرسه!!!

الان 93/1/07 ساعت 00:11 بامداد و من توی اتاقم در تاریکی مطلق، تنها نور کامپیوتر هستش ک فضارو روشن داره!... ((تاریخ ،حالو هوا و مکان رو گفتم ک دفعه ی بعد اگر به این وب سر میزنم یادم بیاد که در این روز بود که خیلی از همه چیز دلگیر بودم و حتی شده برای دلخوشیه لحظه ای ، به خودم گفتم من دیگه عاشق نمیشم!))

نویسنده : محمدحسین


 
نمیــــــــــــدونم!
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۱ : توسط : محمدحسین

سلام .

واقعا نمیدونم!

نمیدونم الان از چی بنویسم. از کی بنویسم . از کجای قلبم بنویسم ...

تنها چیزی که الان خوب درکش میکنم اینه تنهام ...

ن : محمدحسین


 
دلنوشته ی تاریکی!
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ : توسط : محمدحسین
سلام دوباره به دنیای وب و وب دوستان عزیز :) الان توی تاریکی ! ، توی اتاقم ، و کنار یک بخاری و درازکشیده از طریق گوشیم اومدم و متن میزام ؛) اگر بخوام از حسو حالم بگم : اصلا حاله خوبی نیست! یک فازه دپرسیه سنکین امشب منو احاطه کرده که واقعا سخته باهاش کنار اومدن! به همین خاطر دوباره یاد این وب افتادم و اومدم مقداری از این سنگینیرو اینجا جا بزارمش تا شااید بهتر شدم ؛) یه مدت هستش ک با فردی ک دوستش دارم و الان بالغ بر سه ساله نزدیک به چهار سال باهاشم ؛) میشه گفت احساس نزدیکیه بیشتری میکنم! هرچند ما تنها رابطمون تلفن و پیامکه! اما خودتون میدونین ک وابستگی این چیزا سرش نمیشه ؛) خلاصه ی مطلب اینکه من نتونستم به خوبی این احساس نزدیکی رو کنترل کنم و چون خیلی دوستش مساائلی رو ازش درخواست کردم که الانی که بهش فکر میکنم میبینم حق داشت ازم دلگیر باشه چون کاره درستی نبوده و زیاده روی کردم توی تعداد درخواستام :( و اون نمیدونم چی فکر میکنه در این مورد ولی امیدوارم به این نتیجه برسه که من تنها دلیلم واسه ی این درخواستا فقط درک بیشتره کناره اون بودن بوده! ... چون ما از هم خیلی دوریم و حتی یکجورایی فکر نمیکنم بتونیم به هم برسیم به همین خاطر شاید این موضوع بیشتر بابت این مسئله هستش! سیاهیه شب/ دوباره سایه افکند، برروی افکارم من ماندمو این / دنیای تیره و تارم همیشه در این فکر بودم که/ کجا میشود اورا یافت چگونه ؟!/چه راهی؟! در چه زمانی؟! در این شبه تاریکی/ کناره این بخاریه نفت سوزه قدیمی! دوباره یادت افتادم/ دوباره یاده اولین پیامکت! و یاده اینکه!... / زمانی نوبته اخرین پیامک خواهد شد! نویسنده: محمدحسین!
 
شعر ، عشق ، جدایی ، خدا
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳ : توسط : محمدحسین

 

امروز خیلی دلم گرفته بود... دوست داشتم یک چیزی بنویسم این نوشته رو گفتم!...

 

دیرووز توروو توو خواب دیدم / کناره من بودی گلم

هموونجــا بود دلم گرفت / وقتی دیدم یه خواب بـــود

اشکم سرازیر از چشام / دلم تماماً آااه بود

بالشتِ زیرِ سر انگار / دریایی از شراااب بـــــود.

همونجا بود گفتم خداا / چرا هستم از اون جدا؟!

دنیا یه لحظه تاار شد / آرومو بی تکرار شد!

دیدم صدایی از درون / آااروم میگه که من همون

عشقو همون باورِتم / که توو داری نسبت به اوون

آیا داری ایمان به اون ؟ / اوونکه نشسته اوون بالا

همونکه عشقِ دنیارو / هدیه کرده به آدما

اینو بدوون عزیزه من / اگر که بااشین ماله هم

بخوای نخوای ماله توئه / حتی اگه نبینیشم!

دلم یکم آرووم گرفت / وقتی شنیدم این صدا

ازوون موقع به این طرف / ذکرم شده فقط دعا

خدای من ،خدا خدا

هدیه ی عاشق شدنو / فقط بده به اون کسا

که آخرش ماله همن / حتی اگه باشن جدا ...

نویسنده : محمدحسین!


 
دلنوشته 8
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٤ : توسط : محمدحسین

 

چقدر سخت است!! شباهنگام تا سپیده ی صبح به یادش باشی وبخواهی با او باشی... اما کسی را که دوستش داری در ابتدای شب به راحتی به او بگویی شب بخیر گلم...خوب بخوابی...من هم در کنارت و در بغلت میخوابم!! ...اما تا خود صبح از فکر و یاده او نتوانی بخوابی!!

ن:محمدحسین!


 
دلنوشته 7
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۸ : توسط : محمدحسین

بعضی روزا توی زندگی آدم به اندازه ی یک عمر طول میکشه بگذره!...

بعضی روزا توی زندگی آدم به اندازه ی یک عمر دلت غمگینه !...

بعضی روزا توی زندگی آدم به اندزه ی یک تلنگر کوچیک نیازه تا گریه ات بگیره!...

بعضی روزا واقعا مغزت کامل گیجه ... نمیدونی باید چکار کنی! ... به آینده خودت و اون فکر میکنی! ... اصلا نمیدونی چی میشه...این بودن در کنار هم درسته یا نه!... الان داریم به هم کمک میکنیم با این در کنار هم بودن! یا نه داریم در واقع بدتر باعث مشکلاتی در آینده میشیم... واقعا امروز از اون روزا بود... !

خدایا...

به تنهائی ات قسم!

دل هیچکس را

به آنچه قسمتش نیست

عادت نده...

الـــــــهی آمین ...

 

ن: محمدحسین!


 
دلنوشته 6
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧ : توسط : محمدحسین

به نام او ...

و باز سلام...سلام ای سنگ صبور من...سلام ای که هردم تا به اوج غم میرسم تنها دلخوشیم بعده او(خدا) تو هستی... سلام ای وب تنهائیهایم...

تاریخ دفعه ی اخری که وب رو آپ کردم رو که نگاهی انداختم دیدم سال پیش بود! توی برج اسفند... دقیقا پنج روز قبل از سالروز تولدم! ... الان دیگه این وب تبدیل شده به یک دنیا خاطره برام... خیلی دوستش دارم...

 فرشته ی من به دنیا نیا! اینجا جای تو نیست!

اینجا زمین است و من یک زمینی ... دنیای من با دنیای تو فرق دارد

دنیای تو زیباست ای فرشته ... دنیای تو بالاست بالا

اینجا زمین است و همه در آن مثلا خوشحالند ولی... هیچکس بر دل خنده ای ندارد

کاش میشد که امشب من هم ... با تو میتوانستم بیایم به بالا

آه تنها چیزیست که کمی ... از غمهایمان را التیام میبخشد

آااااه ...کاش میشد کمی من هم ، دنیای بی غم را حس میکردم

دنیا !!!!((هه هه)دنیا!!! چه کلمه ی جالبیست دنیا!

معنیش را نمیدانم! اما خوب شناختمش او را...

به تو از صمیم قلب هشدار میدهم...هرگز به او اعتماد نکن

گول زیبایی هایش،

گول عشق هایش،

گول حرفهایش،

و خلاصه و خلاصه گول دنیا بودنش را نخور!

او به اسم دنیاست ،ولی به اندازه ی قفسی کوچک نیز نیست!

با تمام وجود غم را در دلم حس میکنم امشب...

با تمام وجود میخواهم فریــــــــــــــاد برآورم که ای دنیــــــــــــــــــــا...

تو چه داری که من باید هرروز

با کوله باری از غم و زخم هایی که بر من زدی

از خواب ناز که حداقل در آن ،آرام میتوانم عشقم را ببینم و از صمیم قلب هم را دوست بداریم ،برخیزم!

و تمام روزت را بدنبال چیزی بی ارزش که با وجود تو با ارزش شده است بدومو بدومو بدوم!!!

پووووووووووووول...

من در خواب بدون پووووول هم به عشقم میرسم!و تمام روز خوشحالیم به معنای واقعی

اما وقتی دوباره به تو برمیگردم همه تنها پووول را میشناسند و بس!!

تو چه کردی با ما ای دنیا...

کاش دوست داشتن فقط در خیالات بود و در تو فقط بدنبال پوول بودیم!!

اما ...

آااااااه! ، آه من از آن نیست که دوست داشتن در دنیا هست!

آه من از آنست که دوستی ها فقط در کنار پول است که دوست داشتن است و بس!

به زمین نیا ای فرشته ی من... زمین جای فرشتگان نیست!

 

نویسنده: محمدحسین


 
دلنوشته 5
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ : توسط : محمدحسین

نمیدونم چی شد که باز دلم گرفته!

نمیدونم چی شد که باز فکر و ذهنم شد این وب!

نمیدونم چی شد که انگشتام هرچی که به ذهنم میاد و دوست دارم رو سریع مینویسن و مهلت نمیدن یکم فکر کنم!

نمیدونم چی شد که ...

عالم آفرینش مشغول کاوش روی این کلمه ی اعجاب انگیزن!!((عشق))

جدیداً خیلی باب شده بین دوستان و اطرافیان! تا دنگی به دونگی میخوره میگن عاشقم!!

واقعا کسی فکر کرده قضیه اش چیه؟! چرا اینقدر داریم ساده میگیریم قضیه رو؟!

همین الان هم کسی دیگه عشق رو قبول نداره!! ازبس که از روی عادت یا هوس! یا نمیدونم دوست داشتنه معمولی به هم نزدیک شدیم و  گفتیم عاشقیم و بعدش خیلی راحت و یا خلاصه بخاطره بعضی چیزای مسخره ی دیگه همدیگرو گذاشتیم کنارو فقط این اسم عشق بود که میون ما موند!! و از اینجا بود که اسم عشق بد جلوه داده شد!...

عشق!... همان حرف سه حرفی در نمازم!

عشق! ... همان دنیای مجنونو لیلا !

عشق! ... همان زیبای خفته در بیابان!

عشق ! ... همان اشک ، همان سوزه شبانه!

عشق!... یعنی تمام شب بیدار بودن !

عشق ! ... یعنی تو نیستی و اما ، کنارم هستی اینجا!

ن : حسین


 
دلتنگی ...
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ : توسط : محمدحسین

سلام...

واقعا از دوستانی که اینهمه مدت که نبودم با نظراتشون من رو شرمنده ی خودشون کردن معذرت میخوام و بخاطر لطفشون ازشون ممنونم...ماچ

 

بنام یاره بالاها...همون که مارو میبینه!

بنام یاره تنهاها ... همون که ما ندیدیمش!

بنام ایزدِ دنیا ... که تنهامون گذاشت رفتش!

بنام من - بنام تو - بنام هرکی دلش تنگه!

نویسنده : حسین 68


 
شعر ....
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۸ : توسط : محمدحسین
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر،تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه،بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان،

که مرا به یاد تو آورد...

شعری که همیشه با تو بماند.


 
← صفحه بعد